محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

121

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

و حكيم قطران نيز فرمايد « 1 » : شعر بهمت چون فلك عالى به صورت همچو مه رخشا * فلك چون او بود برگست و مه چون او بود حاشا بلفخت - [ به لام و فاء به وزن برهخت ] يعنى بيندوخت و گرد كرد . مثالش استاد رودكى فرمايد : شعر خود خور و خود « 2 » ده كجا نبود پشيمان * هر كه بخورد و بداد از آنچه كه بلفخت بدست - [ بفتح باء و دال و سكون سين ] وجب باشد كه به عربى شبر گويند . و [ بكسر باء و دال ] نيز به نظر رسيده . مثالش شيخ سعدى فرمايد در هزل « 3 » : بيت بدستى را كه در مشتى نگنجد * چو انگشتى فرو برده بخاتم بيدخت - [ به وزن مىپخت ] زهره باشد كه او را ناهيد نيز گويند . بيلفت - [ بكسر باء و سكون ياء و فاء و ضم لام ] نيز زهره باشد . برگاشت - [ به وزن برداشت ] يعنى بر گردانيد « 4 » . مثالش « 5 » فردوسى گويد : شعر عنان را به پيچيد و برگاشت اسب * بيامد بكردار آذرگشسب بيست - معروف « 21 » و ديگر مختصر بايست يعنى توقف كن . مثالش شيخ سعدى فرمايد : بيت دگر مركب عقل را پويه نيست * عنانش بگيرد تحير كه بيست و مولوى رومى نيز گويد : شعر صد هزاران گرگ را اين مكر نيست * عاقبت رسوا شود اين گرگ بيست بهشت - « 6 » [ بكسر تين ] معروف « 21 » . و بمعنى بگذاشت نيز باشد . مثال « 7 » هر دو معنى شيخ سعدى فرمايد : شعر قيامت كسى باشد اندر بهشت * كه معنى طلب كرد و دعوى بهشت بيات - « 6 » نام يكى از بيست و چار شعبهء موسيقى و نيز نام طايفه‌اى از تركان . بايست - [ بكسر ياى حطى ] بمعنى حاجت و ضرورى باشد . مثالش ابو المثل گويد : بيت گفت من پاسخ تو بازدهم * آنچه بايست تست ساز دهم بالشت - بمعنى بالش باشد كه در زير سر « 8 » نهند . مثالش عماد الدين گويد : بيت در چشم محققان چه زيبا و چه زشت * سر منزل عاشقان چه دوزخ چه بهشت پوشيدن بيدلان چه اطلس چه پلاس * زير سر خستگان « 9 » چه بالشت و چه خشت برغست - [ به راء و سين مهملتين و غين معجمه به وزن بر بست ] در تحفه و معيار جمالى گياهيست كه به چهار پايان « 10 » دهند و بيشتر خورش خر بود و گل زرد دارد « 11 » و بعضى گويند گياهى است كه

--> ( 1 ) اين شاهد در « ن » نيامده است و در « ب » بيت فوق را بنام قطران و بيت ذيل را بنام شمس فخرى آورده است . ( 2 ) « ب » « ن » « الف » : خور ( متن از « س » است ) . ( 3 ) اين كلمه در « س » نيست . ( 4 ) « س » « الف » : برگردانيده . ( 5 ) اين كلمه از « ن » و « ب » است . ( 6 ) اين لغت در « ب » و « ن » نيست و « الف » در حاشيه آورده است . ( 7 ) « س » : مثالش . ( 8 ) « الف » : سكر ؛ در « س » نيز سكر بوده است و كاف آن را تراشيده‌اند . ( 9 ) « الف » « س » : عاشقان . ( متن از « ب » است ) . ( 10 ) « ب » : چهار پايان را . ( 11 ) از اينجا تا علامت ستاره در « ن » نيست و « الف » در حاشيه آورده است . ( 21 ) يعنى : شمارهء بعد از نوزده .